قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

387

تاريخ الفي ( فارسى )

قبيصه و حسّان بن نجدل با بيست هزار سوار ، و عمرو بن ذىيزن با قبايل خود ، و حمير و اهل حضرموت و زيد بن الحارث العنانى و عبد اللّه بن مغفرة الفزارى و غير ايشان از امرا . و در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه چون مكتوبات ميان امير المؤمنين على و معاويه بسيار شد عمرو عاص معاويه را گفت : تا كى اين نامه‌هاى درشت ناخوش از جانبين نوشته مىشود ! به خدا كه اگر جملهء دبيران شام جمع شوند و خواهند كه در بلاغت و فصاحت با علىّ بن ابى طالب برابرى كنند نتوانند و در عبارت و كتابت او بس نيايند . اگر انديشهء جنگ دارى در آن كار مىبايد مهيا بود و اگر صلح خواهى كرد هم اسباب آن مىبايد [ فراهم ] گردانيد كه از نامه نوشتن مقصود بر نخواهد آمد . چون معاويه سخن عمرو عاص بشنيد گفت : حقّ به دست تو است . از كتابت و رسالت غرضى حاصل نخواهد شد . جنگ را ساخته مىبايد . پس منادى فرمود و لشكر را بخواند . چون مجتمع شدند ميمنه را به عبد الرحمن بن خالد داد ، و ميسره را به عبد اللّه بن عمرو العاص سپرد ، و مقدّمه را به ابو الاعور السّلمّى تسليم كرد ، و بر ساقهء لشكر بسر بن ارطاة را نصب نمود و بر عزيمت محاربه با امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ، عليه السّلام ، به جانب صفّين روان شد با لشكرى از اهل شام آراسته و تمام سلاح ساخته و دل بر كارزار نهاده . مروان حكم در پيش او مىراند بر اسبى نشسته و شمشير امير المؤمنين عثمان حمايل كرده . چون يك منزل از دمشق بيامد آنجا لشكرگاه زدند و فرود آمدند تا از هرجانب كسى كه مانده باشد خود را به لشكر رساند . چون جماعتى كه از هرجانب خواستند رسيدند و جمع شدند ، معاويه عرض لشكر بازخواست . هشتاد و سه هزار سوار و پياده برآمدند . با چنين لشكر حركت كرد تا به صفّين فرود آمد . اين صورت چنانچه در حبيب السّير از اكثر علماى متقدّمين و فضلاى متأخّرين نقل مىكند در ذيحجّهء سنهء بيست و ششم از رحلت روى نمود ، اگر چه از تاريخ ابن اعثم كوفى چنين معلوم شود كه وصول به حصول معاويه به صفّين بعد از گذشتن چند روز از محرّم سال بيست و هفتم از رحلت خير البشر بود ؛ و اللّه اعلم بالصّواب . به هرتقدير معاويه حكم كرد تا در صفّين موضعى كه فراختر و زمينش نرم و هموارتر و به آب فرات و علف نزديكتر باشد لشكرگاه سازند و در آنجا بناهايى چند ساختند و سراپرده‌ها و خيمه‌ها بزدند و اسبان را آخور ساختند و از جوانب و اطراف لشكر روان شد و فوج‌فوج مىرسيدند و به معاويه مىپيوستند تا لشكر او صد و بيست هزار شد سوار و پياده . پس معاويه چيزى به امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، نوشت كه مضمونش اين بود كه : « مپندار مرا اى على غافل ، كه هرآينه خواهم آورد به كوفه لشكرهاى بيكران با شمشيرهاى